***اگه چاه اب نداره برای تو که نان دارد ***

 

در زمان قدیم  در دو فرسخی دهی از توابع ....

شخصی به نام    خان ... قناتی می کنده است

اما هر قدر زمین رامی کندند به اب نمی رسیدند و مردم می گفتند: ( زمین این قنات سنگ است و اب نداره) اما خان به کت کن ها ( مقنی )

می گفت :

اگه شده همه ثروتم را می دهم تا قنات ابی بشه ...تا اینکه یکی از

روزها سر چاهی که کت کنها می کنده اند می رود و سرش را توی چاه می کند و فریاد می زند L( ( هی !!)) کت کن هم از ته چاه  جواب

می دهد : (( هی !! )) .. خان به او می گوید : ( او ) داره ؟  "" یعنی اب دارد""کت کن می گوید : (( نه مردک )) هرچی میگم او نداره تو می گی بکن :!!

خان در حالی که خیلی عصبانی بودند به مقنی می گوید :

مردک تو هستی  اگه  برای من او (او) نداره برای تو که نون (نان) داره

منبع ( تمثیل  مثل اقای وکیلیان)

 

********************************************************************************************

 

  قصه عشق من و تو"قصه درد و))))))))

 

 **************** جداییست**********

 

 وقت رفتن رو دوبالم "لحظه سبز رهایی ست))))

 

   قصه عش من و تو قصه برف ست و خورشید

 

 بشکنه دست کسی که  پرپروازمونو چید))))

 

 عشق ما زنده می مونه"قدرتش شاید بتونه))

 

 بعد مرگ" تو اسمونا" ما را بهم برسونه))

 

   می دونی تو قلب من تو اخرینی)))))

 

  تو بدون ....عاشق ترینم)))

 

 بخدا بهرتو"مردم" تا به امروز)))))

 

 نمی تونم جای خالی تو ببینم))))

 

 همیشه فاصله بین دست ما بود)

 

  گریه هامون تو دلامون))))

 

  بی صدا بود)))))

 

  لحظه سکوت لبهای من و تو))))

 

 رقص عشقمونو کرد سیاه ونابود)

 

  
نویسنده : پس از بارون ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦

 

*********محرم********

 

 

(((((((((خیمه

 

(اثر سید رضا مویید)

 

 

 خیمه زد تا که محرم به عزای تو حسین

 

 

  در سر مرد و زن افتاده هوای تو حسین

 

 

  باز با  یاد لب تشنه ات ای چشمه فیض

 

 

  اشک در دیده زند موج برای تو حسین

 

 

    تو که محبوبتری از همه محبو بتران

 

 

 در رگت موج زند خون خدای تو حسین

 

 

  ای همه هستی خود کرده فدای اسلام

 

 

        هستی امت اسلام فدای تو حسین

 

 

هررسولی که به هرمهلکه از پای نشست

 

 

     دست افکنده به دامان ولای تو حسین

 

 

            یاورانت همه ایینه مهرت بودند

 

 

 اه" بشکست ز سنگ ایینه های تو حسین

 

 

        بر لب اب بران سنگ دلان  وقت سخن

 

 

 داغی ظهر عطش ز سنگ اینه ها ی تو حسین

 

 

         اگر افتاده لوای تو به خون" روز نبرد

 

 

       اه  هر سوخته جانی است لوای تو حسین

 

 

          هست بوسیدن و بوییدن  رخسار غلام

 

 

           بهترین خاطره کرب و بلای تو حسین

 

 

               بیشتر از همه خسران ببرد روز جزا

 

 

          هر کسی سر نکند عمر به پای تو حسین

 

 

منگر ای دوست (موید) که بود حالش چیست

 

 

       ایقدر هست که سوزد به عزای تو حسین

 

 

  
نویسنده : پس از بارون ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦

 

 ::به نام خدا::

 **گندم ها مال خودت " خر و جوال مردم را كجا مي بري**

 

كاربرد اين مثل وقتي است كه ادمهاي ترسوو مفلس تا مشكلي برايشان پيش مي ايد دست به دامن  تمام مقدسات و... ميشوند و هرچه به زبانشان ايد  نذر و نياز مي كنند. اما بعد از اينكه ان مشكل برطرف شد عهد پيمانشان را فراموش مي كنند.

 

  اين مثل نيز  تمثيلي دارد از اين قرار .

 

كشاورزي هر سال گندم مي كاشت و ضرر مي كرد.تا اينكه يكسال

 

تصميم گرفت با خدا شريك شود وزراعتش را شريكي بكارد.

 

اول زمستان موقع بذر پاشي نذر كرد كه هنگام برداشت محصول نصف

 

ان را در راه خدا بين فقرا و مستمندان تقسيم كند. اتفاقا ان سال" سال

 

خوبي شد و محصول زيادي گيرش امد.هنگام درو از همسايه هايش كمك

 

گرفت و گندمها را درو كرد و خرمن زد.

 

اما طمع بر او غالب شد و تمام محصول را بار الاغها كرده به خانه برد

 

و انبار كرد و گفت:

 

خدايا امسال تمام زراعت مال من و سال بعد همه اش مال تو. از قضا

 

سال بعد هم سال خيلي خوبي شد "

 

اما باز طمع نگذاشت كه مرد كشاورز نذرش را ادا كند. و رو كرد به خدا

 

و گفت: اي خدا " امسال هم اجازه بدهي تمام گندمها را من مي برم و در

 

 عوض دو سال پشت سر هم براي تو كشت مي كنم.به اين ترتيب گندمها

 

را بار زد و برد.سال سوم هم رسيد و موقع برداشت محصول شد. بازهم

 

حرص و از بر مرد مستولي شد ! رفت چند تا الاغ گير اورد و همه

 

گندمها را در جوال ريخت و روانه شهر شد ؟در راه با خدا راز و نياز

 

مي كرد (( اي خدا قول ميدهم سه سال اينده همه گندمها را در راه

 

تو بدهم ))؟؟ همينطور داشت با خدا مناجات مي كرد به رود خانه رسيد .

 

الاغها را راند تا از رودخانه عبور دهد " ناگهان باران شديدي باريد و

 

 سيلابي راه افتاد و تمام الاغها و گندمها را يكجا اب برد" مردك دستپاچه

 

شد و به تپه اي پناه برد !

 

و با ناراحتي داد ميزد هاي هاي خدا!؟ گندمها مال خودت" خر و جوال

 

مردم را كجا ميبري؟!

 

منبع:(اكتاب تمثيل اقاي وكيليان)

 

.....................................................................................................................

     نوشتم باران امد

 

   

                       اما تو رفتی...

 

 

  میدانی عشق چیست؟:

 

 

     درد میدانی چیست؟

 

 

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...

 

انچه از عشق تو در سینه تنگم باقیست...

 

تو را بر همه چیز ترجیح می دادم وهمیشه برایم الگو و نمونه بودی...

 

اری من تو را داشتم که بهترین بودی و این بهترین را از تو یاد گرفتم

 

نمیدانم چرا از دست دادنت اینقدر برایم تلخ و سنگینه و بعضی وقت ها

 

سکوت از فریاد گویا تر است ... می دانی ؟؟خانه سوت و کورمان پر

 

شده از عطر خواستنت ...از تو چه پنهون حال دلم  هر روز خراب تر

 

می شود. ولی من دل را با 1000 وعده های دروغین  ارام می کنم اما

 

؟ این دل منست که خونه خود را ویران می کند "دل"  که حرف حساب

 

سرش نمیشه او" هم" نبودنت را نفهمید... می دانید !؟ بی قافیه ترین شعر " جداییست!!!؟؟؟":::::

 

سکوتم را به  باران هدیه کردم و تمام زندگی را گریه کردم اما نبودی

 

تا ببینی  در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه زدم. اه :تو بگو

 

ای محبوب با این دل تنها و ویرون چه کنم .ایا پاسخی میشه پیدا کرد؟؟؟.... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

..........................................................................................................

؟؟؟گفتمش؟؟؟

 

  گفتمش بی تو چه باید کردن

 عکس رخساره ماهش را داد

  گفتمش  مونس  شبهایم کو  ؟؟؟

   تاری از زلف سیاهش را داد

  وقت رفتن  همه را بوسید  و

  با من از دور نگاهش  را داد

  یادگاری به همه داد  به من؟

 

  انتظار  سر  راهش  را  داد

 

 

 "صدف ناز"

 

........................................................................................................................

  

نویسنده : پس از بارون ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦

 

بنام خدا

*******************

 ان گلابی که دستت نرسید بچینی احسان پدر می کنی)))

این مثل را وقتی بکار می برند که از کسی طلبی دارند

و نتوانند وصول کنند.

در این صورت یا به کسی حواله میدهند و یا می گویند(احسان پدرم)

مرد باغداری رفت از باغ" گلابی بچیند.

تمام گلابیها را چید. تنها یکی از گلابیها روی بلند ترین شاخه

درخت ماند.

هر چه کرد نیفتاد "وقتی که از افتادن گلابی نا امید شد گفت:

((باشه " ان گلابی احسان پدرم))

((تمثیل و مثل اقای وکیلیان

********************************************************

******        خاتون  ******

 

 

 کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد

  تو رو دیدو به یاد من نیفتاد

   به یاد    هق هق  بی وقفه   من

   توی اغوش معصومانه باد

      تو   اسمت   معنی  ایثار  ابه

   برای خاک داغ خستگی ها

           تو  معنای   پناه   اخرینی

 واسه این زخمی دلبستگی ها

    نجیب و با شکوه و حیرت اور

  تو خاتون تمتم  قصه   هایی

  تو  بانوی   ترانه   ها می   

  اما مثل شکستن من بی صدایی

   تو باور   می کنی   اندوه ماهو

 تو می فهمی سکوت بیشه ها رو

     هجوم   تند   رگبار   تگرگی

 که می شناسی غرور شیشه ها رو

      ببین من اخرین برگ درختم

    درخت زخمی از تیغ زمستون

     منو راحت کن از تنهایی من

     منو پاکیزه کن با غسل بارون

***********************

***********************************************************

( به نام او كه انقدر اه كشيدم تا خدا تو را برايم فرستاد )

نميدانم ؟؟!! شايد سلام ""...

گاهي دلم ميخواهد بداني كه حال دلم  چگونه است.

اما اينو بدان كه من هميشه  حال دلت  را ميدانم.

اغلب دلم برايت تنگ میشود ... و هر لحضه يكبار تنفست مي كنم.

 جاي تامل نيست كه يه ديوانه دارد با تو حرف ميزند !!

خودت قضاوت كن كه او اول ديوانه نبود ؟ حالا خوشحال است كه

تو دیوانه اش کردی ""ای وحی محض "الهام تمام "" ای حقیقت

"ای سوال همه جوابها "و ای جواب همه سوالها " زمستان است

ولی ماه به بار نشستن شکوفه های کال درخت نیاز است" دیروز

اسمان به خاطر دخترکی

معصوم که رویاهای عاشقانه اش را  برای همیشه میان دشت

اعتماد مسافران  رهگذر جا گذاشته بود غم انگیز شده بود "  اما دخترک باز هم   نقل های سپید بر سرمان

ریخت تا یک بار هم که شده بخش کوچکی از

ارزوهایش را گل داده ببیند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : پس از بارون ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٦

← صفحه بعد